گنج

شمارهٔ ۱۰۶ - در مدح قدر ارسلان

۲۰ بیت
سوی جبال سپهدار شرق شد به جدالخدای عرش بر او سهل کرد فتح جبال
ز بیم آنکه سر تیغ او به بال رسدعدوش سر به هزیمت نهاد تافته بال
حلال بود بر او خون طاغیان از عدلز روی فضل و بزرگی بریخت خون هلال
به جان مال امان یافتند ازو قومینبوده ایمن از ایشان کسی به جان و به مال
خیل تیغ قدر ارسلان سپهسالاراگر به کوه درافتد درافکند زلزال
به که سنان فزع تیغ او از آن بیش استکجا به ترکستان بوده سهم رستم زال
ز دور گردون خورشید تیغ زن سنگیشنیده‌ای که کند لعل در هزاران سال
به ساعتی سر تیغش ز کهستان کمیجرمال لعل بدخشی کند ز خون رجال
به نور عدل وی آراست جمله روی زمینچنانکه چرخ به خورشید از قیاس و مثال
سران خلّخ و مردان مرد و شیر دلاننهاده گوش به فرمان او به جان و به مال
به روز بزم ز بهر ویند دوست‌نوازبه روز رزم ز بهر ویند دشمن‌مال
بدان که نیک‌سگال است و نیک‌خواه دلشزمانه هست ورا نیک‌خواه و نیک‌سگال
به عهد او چو ستمکاره مر ستمکش راستم کشنده ستمکاره را کند پر و بال
جز از وبال قیامت بدان ندارد ترسوز او بترسد دشمن چو متقی ز وبال
ایا پناه دل و پشت لشکر تورانکه هست لشکر توران به تو گرفته جمال
مخالفان تو از تو ضعیف‌حال شدندموافقان ترا از تو است قوت حال
سپهر دولت و اقبال و جاه و حشمت راتویی چو چشمهٔ خورشید بی کسوف و زوال
به هر کجا که روی غالب آیی و قاهرمظفر آیی و منصور در همه احوال
همیشه تا صفت بزم و رزم باشد خوشبه گوش مردم عشرت‌فزای جنگ‌آغال
ز هر بدی که به وهم کسی گذر داردنگاهدار تو بادا مهیمن متعال