گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح مؤیدالدین

۲۹ بیت
ز قد چون الف سیم آن لطیف غزالفراقم آمد و شد قد من چو زرین دال
بدال زرین سیمین الف بمن بفروختمیان دال و الف زانکه نیست روی وصال
بدان امید که بینم خیال او در خوابنشاندم از سر مژگان بباغ خواب نهال
نهال خواب و امید از خیال ببریدمچنان شدم که ندانست کس مرا ز خیال
خوش است حال کسی کز خیال حالی داشتاگر چه زود زوالست و یکدمست آن حال
بحسب حالم منجییک ترمدی گفته استکه از تخلص مدح مؤیدین جمال
جمال محفل آزادکان مؤید دینکه هست چون پدر خویش بی نظیر و همال
جمال اوست بگیتی چو کیمیا نایاببعلم و حکمت وجود و مروت و افضال
ز جود اوست کریم طی از شمار لئامز علم اوست فلاطون ز جمله جهال
چنانکه باشد سفله بجمع مال حریصاز آن حریصتر است او بخرج کردن مال
ندید چشم کم و بیش دیدگان جهانچنو ز خلق جهان بیش دانش و کم سال
چو دید سائل او سایه مبارک اوز دور گوید اینک همای فرخ فال
ز دست فرخ فالش زر درست شوداگر بکیسه سائل نهد شکسته سفال
زهی شکسته سخای تو بخل را گردنخهی ز همت تو جود برفراخته بال
کم از جویست بمیزان حلم تو جودیاگر بکفه دراز حلم تو بود مثقال
اگر بگیرد دجال وار بخل جهانبود سخات چو عیسی کشنده دجال
بمدحت تو سخن پرورند اهل سخنکه پرورنده ایشان توئی بنفع و منال
بهر مکان که سخن پروری نهاد قدمدر آن مکان نرود جز مناقب تو مقال
چو شد زبان قلم تیره از دهان دواتبنور خاطر بر تو شوم مدیح سگال
بشعر من نه همانا گمان بری که بودز جای دیگر منحول قبل کرده و قال
مثال شاعر منحول اگر بود عنینخبر ندارد عنین ز لذت انزال
فصیح باشد منحول اگر بوقت اداهمان فصیح شود گاه حسب گفتن لال
از آن چه به که بنزدیک چون تو ممدوحیز طبع خویش نماید حکیم سحر حلال
ملام نبست بمنحول گر بر از ره شعرکه چون تو ناید ممدوحخ بی ملام و ملال
ز شعر سازد فصلی و هر کجا که رسدهمین بخواند و اینست عادت فضال
مرا چو مدح تو خواندم سئوال حاجت نیستکه بی سئوال کند جود تو بمن ایصال
همیشه تا که بهر سال در حساب شهورسه ماه دور بود ز اول رجب شوال
چو روز اول شوال خواهمت همه عمربشادمانی در عز و دولت و اقبال
مه رجب که رسید است بر تو فرخ بادکه هست فرخ ایامش و خجسته لیال