گنج

شمارهٔ ۲ - ترجیع زنان

۵۴ بیت
هر که را آرزوی زن باشددشمن جان خویشتن باشد
خوردن او بود غم و غصهتا ورا روح در بدن باشد
خویش را بی غم آن زمان بیندکه تنش خفته در کفن باشد
بسته محنت زمانه شودشهره جمله انجمن باشد
گر تو خواهی که این دل و جانتهمچو گل تازه در چمن باشد
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
زن اگر هست دختر قیصرای برادر به سوی او منگر
زن درین روزگار هست بلااز بلاکن تو ای عزیز خطر
گر ترا قلتبانی است هوسدختری را بخواه با مادر
تا بیاموزد این زمان از ویشرط محبوب داشتن دختر
با تو گویم دوای این بشنواز من خسته و بکن باور
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
چون زنی را بخواستی ناگاهدر غم و غصه بعد از آن میکاه
سر خود را نمی کنی بالاچون ترا دید در سرا ناگاه
چون تو رفتی از آن سرا بیروندر پس در دوید و بر سر راه
چشم بنهاده تا که می آیداندر آن کوچه از سفید و سیاه
این سخن را به گوش جان بشنواز من امروز خواجه بی اکراه
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
رفت با وعظ و یار می جویدتازه بوس و کنار می جوید
از زنانی که دیده اندر اوعظبی تو مغز حمار می جوید
چون به دست آورید مقداریفرصت و وقت کار می جوید
سیمنون می کند طلب دیگراز تو آن زهر و مار می جوید
چون بپخت او و تو بنوشیدیاز تو گشت بهار می جوید
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
مرد، بر خیز تا بهار کنیمروی خود سوی لاله زار کنیم
غوژه ای نیست این زمان موجودما چه سازیم و خود چه کار کنیم
پنج روزی کنیم باهم عیشکار آن گاه اختیار کنیم
رفت آن مردک و خری بخریدچست خاتون خود سوار کنیم
دو خر و یک زنی روان گشتندسوی صحرا که ما بهار کنیم
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
زن چو صحرا بدید و گشت بهارساعد خویش دوش بسته نگار
چادر خود روان به شوهر دادکز برای من این نگه می دار
مردکی دیگرش چو دید چناندل ازو برد آن زن مکار
در پی شان روان شد او از دورمی کند آن، نگاه در دلدار
زن به آن یار تازه شد بر کوهمنتظر ایستاده این دو حمار
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
بازگشتند جانب خانهمرد مسکین حمار میرانه
از پی شان روان شده چون باداز سر کوه مرد بیگانه
زن استاد چون به خانه رسیدمرد درویش خود چه می دانه
ساخت او را به حیله اندر خوابیار را برد جانب خانه
بشنو از من اگر ترا عقل استاین سخن را که هست رندانه
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
که تو خواهی که زن شود خشنودغافل از وی دمی نشاید بود
خوش در و بند در دل شب تارخواجه آشفته وار خواب آلود
چو به چنگ تو اوفتد هر شبمی زن و می نواز همچون عود
از تو یک لحظه ای شود راضیاز نهادش اگر بر آری دود
گر نداری تو قوت این کارباید از من نصیحتی بشنود
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار
بشنو از صوفی پریشان حالباش اندر زمانه فارغ بال
از زنان خود وفا محال بودگر بجویی تو هست امر محال
من زن با وفا ندیدم پارعجب است این اگر بود امسال
نیست در دین عورتان کاملگر پدر خوانده نیست در دنبال
پارسا آن زنی بود امروزکه در آن نیست هیچ حسن و جمال
زن مخواه ای عزیز من زنهاروقنا ربنا عذاب النار