شمارهٔ ۱ - فی الترجیع
جانا حق دوستی نگه داردل را به جفا دگر میازار
ای جان و جهان گناه دل نیستچشم سیه تو کرده این کار
سوزم من بی مراد چون شمعشبهای دراز رو به دیوار
چشمت که به خواب ناز رفتهاو را چه خبر ز حال بیدار
روزی که تو سر خوش و خراماناز خانه روی به سوی گلزار
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قمدت نهم بمیرم
ای دوست نظر به حال ما کندرد دل خسته را دوا کن
تا چند کشم جفا و جورتآخر نفسی به ما وفا کن
ای خسرو جمله ماهرویانروی نظری به این گدا کن
با من ز چه روی سر گرانیای عمر عزیز من صفا کن
مستانه چو باد راز سازیگویی که به خشم خویش جا کن
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قدمت نهم بمیرم
ای دوست بیا که نوبهارستدرکش قدحی که وقت کار است
گل در چمن است از آن معطرکز پیرهن تو یادگار است
گل را چه کنم که بی جمالتدر سینه بنده خار خارست
بنمای جمال و پرده بردارامروز نه وقت انتظار است
چون سوی چمن روی خرامانمستانه که موسم بهار است
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قدمت نهم بمیرم
دل برده ز من رخ تو ناگاهپروای دلم نمی کنی آه
ای از تو مرا هزار غم بیشبنگر تو به سوی بنده ناگاه
نالم شب و روز در فراقتدارم چو به سینه درد جان کاه
گشتم چو کواکب از دو چشمتسرگشته من فقیر ای ماه
روزی که دوچار من شوی تومستان و قبا گشاده در راه
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قدمت نهم بمیرم
آرام دل فقیر من توجان و دل و شاه و میر من تو
دریاب مرا که هستی ای دوستدر عشق چو دستگیر من تو
همتای تو در جهان ندیدمای دلبر بی نظیر من تو
آخر نظری به حال من کنای خسرو دلپذیر من تو
روزی که به کوری رقیبانگویی که بیا اسیر من تو
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قدمت نهم بمیرم
چون از تو مرا به سر نباشدجز تو هوس دگر نباشد
صد جان بکنم فدای رویتای جان جهان مگر نباشد
دریاب که ز انتظار چیزیاندر دو جهان بتر نباشد
جانا چو به زر بود ترا میلبیچاره مرا که زر نباشد
مستان چو گذر کنی به سویمروزی که مرا خبر نباشد
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قدمت نهم بمیرم
حال دل من اگر بدانیبر من قلم جفا نرانی
جان زنده به یاد تست امروزدل را چه محل که جان جانی
چون نامه مرا بخوان خدا راتا کی تو مرا به سر دوانی
یارب چه شود که چون سگ خویشصوفی فقیر را بخوانی
گر از سر کوی خویش گوییاکنون که بپر برو کرانی
برخیزم و دامن تو گیرمسر بر قدمت نهم بمیرم