شمارهٔ ۶۱
دل از ما برد آن شوخ و روان کرد این زمان پهلوچرا کرد ای مسلمانان زیار مهربان پهلو
به روی او برابر کرد ماه چارده خود راتهی کرد او شب دیگر ببین بر آسمان پهلو
به سوی من کند پشت و دعاگو را دهد دشناممرا می دارد او آری میان عاشقان پهلو
زند پهلو به مسکینان رقیب از غایت نخوتبگو او را تو آن ساعت چو گویی بر خزان پهلو
چنان در عشق آن مهوش ضعیف و لاغر و زارمکه از روی قبای من توان دیدن عیان پهلو
پیاده بر سر راه توام ای شهسوار مناگر رحمی نمی آری مزن بر ناتوان پهلو
میاور بر دل صوفی جفا افزون ز عشاقانمگر او چربتر داند مرا از دیگران پهلو