شمارهٔ ۱
عید پیوسته به نوروز و من از یار جدادل جدا گریه کند دیده خونبار جدا
خارخارست من دل شده را در سینهتا فتادم به جهان زان گل رخسار جدا
زاهد شهر اگر می نخورد باکی نیستکرد آن کار، ولی میکند این کار جدا
بلبل امروز مغنی شده در صحن چمنشیشه را ساز کنون پر، می گلنار جدا
دارم از باغ وصالت هوس شفتالوخوش بود میوه که خود میکنی از بار جدا
گر به غیر از گل روی تو نگاهی بکنمباد در دیده من هر مژه یک خار جدا
دل صوفی که عیان برد دو چشم سیهتچون به کوی تو غریب است نگه دار جدا