بخش ۸۸
آه که بی روی دوست عمر به پایان رسیدوز غم هجران یار نعره به کیوان رسید
در جواب او
آه که از شوق نان عمر به پایان رسیددر غم هجران گذشت، ناله به کیوان رسید
دل پر و معده تهی، منتظرم روز و شبتا که کسی گویدم دعوت سلطان رسید
جان به لب آمد مرا، در غم بغرای تربناله من از عراق تا به خراسان رسید
آتش سودای گوشت هست مرا در درونشد جگرم پخته تا دل بر بریان رسید
صحن مزعفر چو گشت در نظر ما عیانشمع بخندید و گفت دل به بر جان رسید
بر سر آتش کباب زمزمه ای داشت خوشگفت دل مستمند، مرغ خوش الحان رسید
بر سر خوان نعم گشت پلانی خنکگفت یکی غم مخور صوفی حیران رسید