بخش ۸۲ - جواب
ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشمکه لذتش به همه کاینات نفروشم
بیا که پخته شد اکنون مزعفر و حبشیز حد گذشت ز اندازه تا به کی جوشم
ز اشتیاق و تمنای صحنک بغراچو قلیه سوخت مرا جان و زار بخروشم
سرم به مسند روحانیان فرو نایدچو خوان اطعمه باشد نهاده بر دوشم
رباب را چه به چنگ آورم که هست کنونصدای نغمه سیخ کباب در گوشم
مرا ز کله بریان امید سیری نیستبرو که تا نفسی در تن است می کوشم
شمیم کله بریان نگر که چون صوفیهزار آه که بر بود طاقت و هوشم