بخش ۱۵۳ - قال رخوت البیت فی لسان الحال المسماه
دوش در خانه به من تخت شد اندر گفتارگفت دارم ز تو ای خواجه شکایت بسیار
من که محبوس درین کنج سرای تو شدمدر شب و روز بگو چند نشینم بیکار
نه امید که به زیر تو در آیم روزیچند سایم من درویش بگو بر دیوار
خوردن من ز تو گر نیست به روی صندوقبرهنه چند نشینم تو بگو بی ایزار
تن تو بر تن من می نرسد در صحبتمگر آن روز که تو رنجه شوی یا بیمار
گفت بالشت که من نیز ازین می نالمچند شینی تو دل غمزده رو بر دیوار
شد لحاف آن نفس اندر غضب و می لندیدکه چه خاوند...گشته به ماها دوچار
گفتم ای...قواده تو خمش کن باریکه مرا هست ز نام تو درین ساعت عار
گفت آن گاه به من خنده زنان سرگفتیباش تا برف شود از افق چرخ به بار
عار خود را به تو آن گاه عیان بنمایمکه تو لرزان شده باشی به زمستان چون خار
ناگهان نعره برآورد ز یک گوشه پلاسکه مرا هم سخنی هست بگویم ناچار
مدتی شد که درین گوشه فتادم حیرانگرد از جان من خسته برآورد دمار
بوریا گفت که من نقش زمین دارم لیککس ندیدم که نشیند به روی من یک بار
بحث اینها چو به مطبخ برسید از سر درددیگ فریاد برآورد که آه از غم نار
گفتم ای سنگ دل رو سیه سوخته کوندم خور این لحظه چه فریاد کنی ناهنجار
کاسه و چمچه و کفلیز ز یک سوی دگرباز کردند به دشنام دهان همچو طغار
بود در ناله و فریاد و فغان دنبه گداززین جهت ترش پلا داشت دلی پر آزار
سیرکو گفت که من نیز ازین کوفته امکه مرا نیست نوا و بچه دارم به کنار
انبه جولی ز سر قهر سوی دیگ دویدکه تو باری خمش ای رو سیه ناهموار
شکمی پر بچه داری و سر پوشیدهبر سر خشت که نایی به سلامت به کنار
چند گرمی کنی امروز تو با خویش بجوشکز تو هستند بسی به زصغار و زکبار
دیگ را دود به سر رفت ز قهر جولیجوش می زد دلش از غصه آن بی مقدار
خمچه سرکه بگفتا که دلی پر دارممی زند جوش، درون من ازین غم بسیار
صوفیا چند نشینی تو درین کنج سراما همه مضطر و حیران و بمانده بیکار
فکر کردم که جواب چه دهم اینها راسر فرو بردم ازین واقعه چون بوتیمار
خنب آب از طرفی بانگ بر اینها زد و گفتکه چه فریاد و فغان است و چه کار است و چه بار
من به تردامنی خویش، ازو خورسندمنیست اندر دل و جان من ازو هیچ آزار
کوزه گفتا که ازو هست دل من صافیسفره گفتا که نواهاست مرا زو بسیار
کاسه و کوزه و این خم وتغار و کفلیزدرهم آویخته و جنگ و جدل شد بسیار
من از آن کنج سرا روی به بام آوردمگفتم این رخت سرا نیست مرا هیچ به کار
من ندارم سر این جنگ، شما این ساعتترک گیرید که دارم غم دل من بسیار
دل ز من برد یکی سرو قدی سیم بریکه من از فرقت او بی خورم و خواب و قرار
خواب چون نیست، ایا تخت کجا تکیه کنمسر به بالشت کجا می رسدم بی رخ یار
بجز از غصه و غم هیچ نمی نوشم چونچه برم غیر خیال رخ آن لاله عذار
چون درین واقعه من بی خور و خوابم ای دیگلطف فرما و درین واقعه معذورم دار
هست چندانی غم آن بت عیار مراکه شدم از خود و از جمله عالم بیزار
گر رسم من به مراد دل خود در عالمبه نوایی بر سر کاسه و کفلیز و تغار
ور نه حقا که ز خود سیرم و از خلق ملولغم آن دوست برآرد ز من خسته دمار
هر که او هست مشرف به وصال صنمیگو غنیمت شمر آن لحظه که هست او با یار
چه، مرادی به از آن نیست که در خلوت جاندوست در خواب خوش و عاشق مسکین بیدار
هر که را دولت این کار میسر گردداو شکایت نکند از فلک ناهنجار
مکنید از من درویش فراموش، آن دمای عزیزان چو نشینید به خلوت با یار
من ازین حسرت اگر جان بدهم معذورمکه جدا مانده ام از روی چو خورشید نگار
مردن و باز رهیدن زغم و محنت و دردبهتر از فرقت یارست به عالم صد بار
صوفیا عمر چو بی دوست بود، مردن بهگل چو در باغ نباشد چه کشی زحمت خار