گنج

بخش ۱۱۷

۱ بیت
نصیب ما ز می لعل دوست گشته خمارکنیم جان به سر و کار عشق آخر کار
در جواب او
خوش است صحنک بغرا و قلیه بسیاراگر به دست تو افتد زهی سعادت یار
زبس که برده ز دزدی ز خلق دل بریانکشیده اند چو دزدان از آتش بر سر دار
بسوزد ار کشم آهی ز شوق نان و کبابز آتش دل مجروح من در و دیوار
گه انتظار و گهی آه سرد در غم ناندلی که گرسنه باشد کشد ازین بسیار
چو هست مایه عمر شریف من بریانهزار آه، نگشتم ز عمر برخوردار
بیار بره، اگر ماس نیست با کنگرکه خوش بود به کف در آید این گل بیخار
بگوید این به تو صوفی کسی که سیر شدمز بهر او بکن این دم هزار استغفار