بخش ۴ - نامه بردن خادمه از پیش عاشق
خادمه چون این سخنان گوش کردعقل و خرد جمله فراموش کرد
کرد بسی گریه چو ابر بهارخادمه بر جان جوان فگار
گفت بیا غم مخور ای نوجوانمن غم کار تو خورم این زمان
بهر تو بستم به میان من کمربو که مراد تو برآید مگر
گشت دلت خون به غمش پای بندغم مخور و صبر کن ای مستمند
عاقبت از صبر برآید مرادبستگی از صبر بیاید گشاد
داد بسی خادمه دلداریشکرد درین واقعه غمخواریش
رفت ز بالین جوان فگارتا به برآن صنم گلعذار