بخش ۱۵ - نامه پنجم
باز چو مسکین بشنید این سخننال برآورد تو عیبش مکن
هر که گرفتار غم یار شدناله او روز و شبان زار شد
دیده پر از آب و دلی پر زنارگر بکشد آه، تو معذور دار
آه ز عشق تو چها می کشمروز و شبان درد و بلا می کشم
دل که ز عشق تو پر از آتش استبر من بیچاره به غایت خوش است
درد تو بهتر ز دوای دگرنیست مرا جز تو هوای دگر
ماهرخا تا به تنم جان بوددرد توام مایه درمان بود
نام تو اوراد زبان من استدرد تو هم صحبت جان من است
من به فراق تو گرفتم قراردیده نهادم به ره انتظار
شاد رقیب و من مسکین به غمآتش دل می زند اکنون علم
هر چه کنی من بکشم ای حبیباز تو درین درد و بلا با نصیب
لیک ترا نیک نیاید، مکناز من دلسوخته بشنو سخن
آرزوی روی تو دارم همینماهرخا در همه روی زمین
عاشقم و بی کس و بی اعتبارسینه فرسوده پر از درد یار
رحم نیاید صنما بر منتروز جزا دست من و دامنت
دل ز من خسته ربودی نهانآه چه سازم، چه کنم این زمان
گر ز فراق تو بر آرم نفیربر من مسکین پریشان مگیر
صوفی اگر ناله کند همچو نیای بت عیار مکن عیب وی
خسته ز در دست که نالد بسیتا نکشد، نیز چه داند کسی