گنج

بخش ۱۳ - نامه چهارم

۱۶ بیت
کرد جوان صبر و تحمل بسیهیچ نگفت این سخنان با کسی
صبر بسی کرد و تحمل نمودپیش کسی زهره گفتن نبود
در دل او غصه و غم شد گرههمچو کمان خم شد، و لاغر چو زه
دور فتاده ز رخ او چو تیرگشته چو زه در غم او گوشه گیر
و لوله در سینه و لبها خموشواقف از احوال دلش سینه پوش
از همه خویشان شده بیگانه اوباغم آن مه شده همخانه او
درد صبوری چو برون شد زحدخادمه اش نیز نکردی مدد
نعره بر آورد که ای گلعذارچشم به حال من بیچاره دار
طاقت من گشت ز هجر تو طاقنیست مرا طاقت درد فراق
چند کشم بار جدایی به دوشسینه جوشان و لبان خموش
بی تو مرا مرگ به است از حیاتزندگی بی تو بود چون ممات
آه چه سازم که دلم گشت خوندرد دل من شده از حد برون
ای بت عیار کجا جویمتدرد دل خویش که را گویمت
سر به من خسته نیاری فرودسوختم از آتش هجران چو عود
یک نفس از خنده تو خاموش کندر دل شب گریه من گوش کن
صوفی بیچاره گرفتار تستبنده صفت بر سر بازار تست