بند سوم
چون کاروان عشق به دشت بلا گذشتافکند بار عشق در آنجا ز جا گذشت
با عشق دید آب و هوایش چو سازگارمنزل نمود و از سر آب و هوا گذشت
سالار کاروان همه کالای عشق رابنهاد در میانه زهر مدّعا گذشت
چون در زمین پُر خطر نینوا رسیدبا صد هزار شور و نوا از نوا گذشت
از جان و دل گذشت به راه نگار خویشاز سر، جدا گذشته و از تن جدا گذشت
روزی که از مدینه برون می نهاد پایاز خانمان گذشته و از اقربا گذشت
هر چند در بها و ثمن می فزود حُسنعشق آنقدر فزود که تا از بها گذشت
شکرانه داد اکبر و اصغر به راه دوستدر کوی عشق یار چو از وی بدا گذشت
هر چیز را به عالم امکان نهایتی استجز عشق او به دوست که از منتها گذشت
معراجش از «دنی فتدلّی» گذشت و لیکناید مرا دیگر به زبان تاکجا گذشت
معشوق جلوه کرد به آئین عاشقیخود عشق باخت با خود و از ماسوا گذشت
از سرگذشت او نتوان گفت یا شنیدکامد چه بر سرِ وی و بر وی چها گذشت
سرخوش گذشت از سر عالم به راه دوستاز هرچه درگذشت به عین رضا گذشت
از عشق هم گذشت که عشق است خود حجابپس روی خویش دید چو خورشید بی نقاب