گنج

مرثیه

۸ بیت
چرا فتاده ای، ای نخل نورسیده ی منسرور سینه ی لیلا و نور دیده ی من
مگر چه شد که چنین اُفتاده ای خاموشچه واقع است عزیزم که رفته ای از هوش
بپای خیز و بیارای قدّ دلجو رانمابه دشمن بدخوی زور بازو را
خدا نکرده مگر، زخم کاریی داریکه این زمان پدرت را، نمی کنی یاری
گمان من که ترا تیغ منقذ کافرز پا فکنده که نتوان بپای خاست دگر
بپای خیز تو ای نخل نورس چمنمبیا به خیمه که زخم سرتو بخیه زنم
هزار حیف که لب تشنه و جوان مردیتوان و تاب از این پیر ناتوان بردی
پس از تو خاک دو عالم به فرق عالم باددل زمانه و اهل زمانه شاد مباد