گنج

بند بیست و سوم

۱۳ بیت
از روزگار داد و فغان ز احتساب اوفریاد از تطاول و از انقلاب او
در کام اشقیا نچکاند جز انگبیندر جام اتقیا همه زهر مذاب او
ای روزگار باتو چه کرده است بوترابکافکنده ای به خون همه شیران غاب او
عبّاس و قاسم و علی اکبر حبیب و عونغلطان به خاک و خون همه از شیخ و شاب او
عبّاس تشنه کام برون آری از فراتسوی حرم کنی همه سعی و شتاب او
تا سوی تشنگان برد آبیّ و از قضاتیر قدر به خاک فرو ریزد آب او
دادی به باد گلشن زهرا و تا به حشرکردی روان ز چشم عزیزان گلاب او
زان صبح شوم آه که در مجلس یزیدبر خاص و عام تافت به شام آفتاب او
بزم یزید و جام شراب و سر حسینباید ز پاره ی دل زینب کباب او
صغری در اضطراب کنیزیّ و مرتضیدر اضطراب شد به نجف ز اضطراب او
پرسد نبی ز امّت اگر شرح ماجرایارب چه می دهند به فردا جواب او
حاشا کسی که بسته به این خاندان بودایزد به روز حشر نماید عذاب او
ای آل بوتراب «وفایی» ز شعر خویشباشد به خاندان شما انتساب او