گنج

بند اول

۱۸ بیت
در کربلا چو محشر کبری شد آشکارگشتند دوزخیّ و بهشتی به هم دچار
بودند خیل دوزخی آن روز شادکامامّا بهشتیان همه لب تشنه و فکار
اهل بهشت را جگر از قحط آب، آبدر کام اهل دوزخ و نار، آب خوشگوار
آن ساقیان کوثر و آن شافعان حشرگشتند تشنه طعمه ی شمشیر آبدار
آتش به خیمگاه زدند این روا نبودکز دوزخی به کاخ بهشتی فتد شرار
پس دختران فاطمه یکسر شکسته دلهر یک چو آفتاب به جمّازه یی سوار
هر یک سوار ناقه ی عریان که ناگهانبرگشتگان بی کفن افتادشان گذار
هر پیکری چو کوکب رخشنده در فلکیا چون فلک ز زخم فراوان ستاره بار
زینب چو دید پیکر صد پاره ی حسینغلطان به خاک ماریه با قلب داغدار
بررُخ نمود ناخن بی صبری آشناکرد از هلال چهره ی خورشید را نگار
از سوز دل به آن تن بی سر خطاب کردنوعی که زد، به خرمن هفت آسمان شرار
گفتا تویی برادر زینب تویی حسینآیا تویی که از تو مرا بود اعتبار
دیدی تو اعتبارم و اکنون نظاره کنبی اعتباری ام که چها کرده روزگار
پس روی خویش سوی نجف کرد و باز گفتکای باب تاجدار من ای شیر کردگار
آخر مگر نه ما همه ذرّیه ی توایمدر چنگ خصم همچو اسیران زنگبار
آخر مگر نه این تن بیسر حسین تستکافتاده پاره پاره در این دشت فتنه بار
یکدم بزن به قائمه ی ذوالفقار دستبرکش پی تلافی از این قوم دون دمار
در نظم و نثر مرثیه ات گر مدد کنندمزدت همین بس است «وفایی» به روزگار