گنج

شمارهٔ ۳۸ - تجدید مطلع دوم

۱۴ بیت
عبّاس اگر که دست به شمشیر بر زندیکباره شعله بر همه ی خشک و تر زند
از تیغ آبدارش گر، یک شراره ییگردد عیان به خرمن هستی شرر زند
از قتل خود خبر نشود تا به روز حشربر فرق هر که تیغ بلا، بی خبر زند
از بسکه هست چابک و چالاک و تند و تیزشمشیر نارسیده به مغفر به سر زند
سازد دونیم پیکر او بی زیاد و کماز خشم هرکه را که به سر یا کمر زند
پیوسته نیش بر، رگ جان مخالفانفصّاد، تیر تیزش چون نیشتر زند
روز وغا قضا و قدر چاکران اوهرجا، اراده کرد قضا و قدر زند
خیّاط وار شخص قضا جامه ی مماتبهر عدو بود ز فنا آستر زند
صبّاغ وار، دست قدر رخت زندگیدر خمّ نیستی زاجل پیشتر زند
گر، یک شرر، ز شعله ی تیغش رسد به خصمتا روز حشر نعره ی هذاالسقّر زند
شاها، مرا به مدح تو لطف تو شد دلیلورنه چگونه مور، ز دریا گذر زند
مارا، زبان به وصف تو قاصر بود ولیگنجشگ قدر همّت خود بال و پر زند
تا شد به مدحت تو «وفایی» سخن سراینطقش هزار طعنه به قند و شکر زند
سقّا ندیدم و نشنیدم به روزگاراز سوز تشنگی شررش بر جگر زند