شمارهٔ ۳۵ - تجدید مطلع
شها تو ماهی و مهرت به دل گرفته قراربه بندگیّ تو دارم من از ازل اقرار
تویی که ماه بنی هاشمت همی خواننددر آسمان نکویی و در سپهر وقار
تو آفتاب حجازی و ماه کنعانتکلاف جان به کف دل نهاده در بازار
شها تو یوسف حُسنی و یوسفان جهانبه پیش حُسن تو چون صورتند بر دیوار
ترا چنانکه تو هستی مدیح نتوان کردکه عقل را به سر کوی عشق نبود بار
سفیر عقل کجا ره برد، به کشور عشقکه جای عشق بلند است و ره بسی دشوار
امیر کشور عشقی و در وفادارینیامده است و نیاید به عصری از اعصار
پی وفای حسین اینقدر فشردی پایکه هر دو دست برفتت ز دست و دست از کار
به آستان تو سوگند کاستانه ی توز عرش برتر و بالاتر است چندین بار
اساس قصر جلال تو بسکه هست رفیعجز ایزدش نتوان بود دیگری معمار
شها، به مدح و ثنای تو طایر طبعمچو مرغکی است که از بحر تر کند منقار
مرا چو مدح و ثنا در خور جلال تو نیستپس از ثنا ز ثنا، می نمایم استغفار
ولی به مدح تو چون ذات من بود مجبوراز این قبیل سخن سر از او زند ناچار
چنانکه از پی تجدید مطلعی دیگرزبان چو شعله ی تیغ تو گشته آتشبار