گنج

شمارهٔ ۲۳ - در مدح حضرت موسی بن جعفر (ع)

۲۵ بیت
عاشق آن باشد که چون سودا کند یکجا کندهر دو عالم با سر یک موی او سودا کند
از برای سوختن پروانه سان پر، وا کندنی ز سر در راه جانان نی ز جان پروا کند
در خَم چوگان حکم دوست گردد همچو گویخود نبیند در میان تا فرق سر از پا کند
عاشق آن باشد که چون در بزم جانان بار یافتباده اشک سرخ و ساغر دیده دل مینا کند
چون حدیث لعل جانان بشنود از تار تاردر مزاجش تار، کار نشئه صهبا کند
آنچنان سازد ز خود خود را، تهی وز دوست پُردوست را، مجنون خویش و خویش را لیلا کند
عاشق آن باشد که عشقش طعنه بر، وامق زندوز عذار گلعذارش ناز بر عذرا کند
آن بت بالابلایش گر فرستد صد بلاخود، نمی بیند بلا تا روی در بالا کند
از بلا هرگز نپرهیزد، که در راه طلبجذب جانان خار را گل خاره را، دیبا کند
عشق را، نازم که چون می تازد اندر کشوریغیر خود هر چیز بیند سربسر یغما کند
کیست آن عاشق که در زندان هارون هفت سالشکر تنهایی برای خالق تنها کند
شد پسند خاطرش یکتایی و زندان از آنتا، دوتا خود را به پیش ایزد یکتا کند
نیست در توحید استثنا به غیر از ذات حقجان فدای آن شهی کوکار مستثنی کند
گر قَدر گردد مقدّر نیست بی فرمان اوور قضا باشد مصوّر حکم او امضا کند
یک اشاره گر کند عالم شود یکسر عدمعالمی ایجاد باز از نو به یک ایما کند
بر جبین ابلیس را او داغ ابلیسی نهدبوالبشر را آدم او از «علّم الاسما» کند
زآب و آتش نوح و ابراهیم را بخشد نجاتآب را، غبرا و آتش لاله ی حمرا کند
حضرت موسی بن جعفر کاظم و جاذم که اوناظم دین است و دین را عزم او انشا کند
یارب این موسی چو موسائیست کز یک جلوه ییرخنه ها، درجان موسی و دل سینا کند
می شکافد سینه ی سینا و عمران زاده رااز ظهور یک تجلّی «خرّمغشیّا» کند
گه عصا را، در کف موسی نماید اژدهاگاه از همدستی اش موسی یدوبیضا کند
یکدمی شد همدمش تا یافت این دم ازدمشورنه عیسی کی تواند مرده را احیا کند
زان سبب باب الحوائج شد لقب او را که اوهر مراد و مطلبی حاصل «کماترضی» کند
هر که شد امروز چون ابلیس زین در، بی خبرخاک محرومی به سر در موقف فردا کند
مطلعی گردید طالع بازم از عرش خیالجبرئیل خامه را، برگو که تا انشا کند