گنج

شمارهٔ ۲۲ - در مدح حضرت سجّاد (ع)

۴۱ بیت
به هر دیار که زد عشق خیمه ی اجلالبرای امن و سلامت دگر نماند مجال
امیر عشق به هر کشوری که رو آردبلا، مقدمة الجیش او بود لازال
به هر کجا که تجلّی نمود جلوه ی عشقبلا، فکند در آنجا ز هر طرف زلزال
هماره عشق و بلا را، گریزی از هم نیستبلا و عشق به هم توامند در همه حال
همیشه جام محبّت زغم بود لبریزمدام ساغر عشق از بلاست مالامال
بلا، چو لازمه ی عشق شد مکن تشویشهجوم لشگر غم گر، ترا کند پامال
ز خویش بگذر و بگذار پا به عرصه ی عشقاگر که کُشته شوی هست غایت آمال
به خاطر آنچه رسد باشدش زوال زپیبه غیر عشق که او را نبود و نیست زوال
اگر که پرتو عشقی فتد به کلبه ی دلز یُمن او همه ادبارها، شود اقبال
کسی که از شرف عشق سربلندی یافتدو گیتی ار، بدهندش برای اوست وبال
قبول عشق و بلا، گر نمی نمود آدمهماره تا به ابد مانده بود در صلصال
گرفته ز آدم و نوح و خلیل و هُود و شُعیبز انبیا همه تا اوصیا و پس امثال
به قدر حوصله زین جام جرعه نوش شدندنه چون محمّد و چون آل او به حدّ کمال
بلا و عشق به دوران تمام دور زدندنیافتند حریفی به جز محمّد و آل
خصوص سیّد سجّاد مفخر ایجاددلیل راه هدایت اسیر قوم ضلال
به یک علیل چنان هردو چارموجه شدندبه کربلا که نگنجد تصوّرش به خیال
بلا، هرآنچه فزون گشت عشق افزون شدرسید کار بجایی که درک اوست محال
منش خدای ندانم ولی روا، باشدز حلم او به خدائیش کرد استدلال
گر، از صفات جلالش یکی بیان سازمز عرش و فرش برآید صدای جلّ جلال
هر آنچه هست به گیتی ز ملک تا ملکوتبه خوان نعمت او ریزه خوار عمّ نوال
منظّم است از او کار آسمان و زمینمرتّب است از او روز و هفته و مه و سال
زبان ناطقه لال است اگر چه تا به ابدبه مدح او بسر آید سخن چو درّ لئال
هوای مدحت او بود بر سرم امّافسرد طبع مرا، ماتمش در اوّل فال
غم مصیبتش از مدح شد عنان گیرمفکند محنتش اندر وجود من زلزال
ثنای او همه ماتم ستایشش همه غممدیح او همه اندوه و وصف اوست ملال
مثال ذرّه و خورشید و قطره و دریاستبلا و محنت او را، زنم به هر چه مثال
به دشت کرببلا، گویم از کدام غمشغم عیال گفتار، یا غم اطفال
چگویم آه از آندم که خیل همچون سیلروان شد از پی تاراجشان به استعجال
ز جور و کینه پس آنگه زدند آتش کینبه آشیانه ی آن طایران سوخته بال
ز تاب شعله ی آتش به پیچ و تاب شدندچو مرغ سوخته پر یا که تیر خورده غزال
شد آن امام همام از هجوم غصّه چنانکه هست خود ز بیانش زبان ناطقه لال
بلای کرب و بلا را کشید با همه دردکه کوه ها نتوان گشت زیر او حمّال
ز دست ظلم و ستم چرخ دون نهاد و ربودبه پای او غل و از پای دختران خلخال
به ذرّه یی ز غمش پیک عقل ره نبردچو پایش آبله دار است پای وهم و خیال
قدی کز او الف امر «فاستقم» شد راستشد از تطاول ناراستان دین چون دال
ز جور دشمن غدّار و از تجلّی دوسترُخش چو بدر، درخشنده قامتش چو هلال
شها، منم که مرا نیست در صیحفه ی عمربه جز ثنای تو کو هست افضل الاعمال
ولی ثنای من اندر خور جلال تو نیستکه کس ثنای تو نتوان جز ایزد متعال
چو نام من ز وفا مام من نهاد و بگفت«وفایی» است و ستایشگر محمّد و آل
گِلم به مهر و وفا چون سرشت دست قضاقدر، به ناصیه ی من نوشت حسن مأل
اگر، ز زیور الفاظ شعر من عاریستچو ساده ایست که خالی است از خط و خال