گنج

جواب وفایی به فارس

۲۳ بیت
ای فارسی که بر فرس طبع فارسیهستی سواره و دگران نی سوارها
وی شاعری که چون فرس طبع زین کنیشعرات جان سپر، شعرا، پی سپارها
هستی تو خود ظهیر ظهیری و انوریدارد ز تو کمال کمال افتخارها
گر شعر آبدار تو خوانند در چمنگردد عسل چو آب روان ز آبشارها
مطرب اگر ببندد شعرت به تار تارمستی دهد چو باده بم و زیر تارها
گر مدح خارگویی و گر هجو گل کنیبلبل برد تمتّع چون گل ز خارها
از رأی روشن تو که شمعی است دلفروزوز گلشن خیال تو و آن بهارها
ریزد، به بزمت از پر پروانه انگبینخیزد ز خاک کویت بلبل هزارها
با کاروان ز طبع روان ساختی رواناز بهر بنده قد و شکر تنگ و بارها
این بنده را نبود عوض قند و شکّرییا لعل و گوهری که نمایم نثارها
گشتم نیافتم مگر این مُشت از خزفآری بحارها شده یکسر قفارها
چندیست دل فسرده ام از شعر و شاعریاز شاعریست ننگم و زاشعار عارها
شد ناخن خیال تو مضراب جان چنانکاوتار من کنند فغان همچو تارها
هرگه که یاد، می کنم از عهد دوستانافتد ز اشتیاق به جانم شرارها
شوق لقای جانان پای دلم چنانبرده زجا، که رفته زدست اختیارها
باشد مرا تعلّق خاطر به آن دیاربر حضرتی که بُرده ز جانم قرارها
نامش برم چگونه که نامحرمند خلقمستور، به زچشم بد روزگارها
مجهول قدر اوست چو می پیش زاهدانیا همچو مصحفی به کف ذوالخمارها
گر مدح او نمایم با صد هزار شعرنا گفته ام هنوز یکی از هزارها
گنجیست پُر ز گوهر و هستی طلسم اوبحریست بی کناره و ما، در کنارها
جانا گر اهل دردی او را ببین که اوبهتر بود ترا، ز همه غمگسارها
من عاشقم بر او اگر اینم بود گناهیا حبّذا از این شرف و اعتبارها
هرگز وفا ز غیر «وفایی» مجو که نیستجز نامی از وفا به تمام دیارها