گنج

شمارهٔ ۲۵

۹ بیت
فکنده زلف تو در کار دل هزار گرهدگر مزن تو بر ابروی فتنه بار گره
گشای کاکل مشکین و کار دل بگشایمزن به رشته ی عمر من ای نگار گره
نسیم باد صبا، تارِ  چینِ زلفِ  تو را،گشوده و زده بر نافه ی تتار گره
نوای چنگ و ربابم نمی گشاید دلگشای مطرب مجلس زتارِ تار گره
علاج درد دلم را چه می کنی امروزمن اوفتاده به کارم زسال پار گره
سر قرابه ی می باز کن تو ای ساقیگشای از دل مستان ذوالخمار گره
گره به رشته ی جان اوفتاده بود زدلچو خون شد از غم او باز شد زکار گره
فدای همّت آن عاشقی که در ره دوستکند چو گریه فتد در گلوی یار گره
«وفایی» از همه عالم بُرید و بست به دوستزده است رشته ی الفت به زلف یار گره