گنج

شمارهٔ ۲۲

۹ بیت
زهی علاقه که با تار زلف یار ببستمکه از علاقه به زلفش بسی علاقه گسستم
به پیش خلق شدم متّهم به زهد و کرامتقسم به باده که زاهد نیم خدای پرستم
زاهل میکده دارم امید آنکه پیاپیدهند و باز ستانند، هی پیاله ز دستم
زیُمن همّت ساقی که داد از آن می باقیزهر پیاله خمار دگر پیاله شکستم
ز شیخ و پیر مغان هر دو رو سفیدم از آنروکه توبه یی ننمودم که توبه یی نشکستم
ببستی و بشکستی هزار عهد، ولی مندرست بر سر پیمان و عهد روز الستم
خیال چشم ترا، بسکه در نظر بگرفتمچو چشم شوخ تو اکنون نه هوشیار و نه مستم
گرفتم آنکه نگیری مرا به هیچ گناهیهمین گناه مرا بس که با وجود تو هستم
به کنج میکده خوش می سرود دوش «وفایی»جز اینکه باده پرستم زهر خیال برستم