شمارهٔ ۷۲ - زلف و شانه
بر جان، شرار عشقت، خوش میکشد زبانهباور نداشت بختم، این دولت از زمانه
دیشب دل پریشم، تا صبح، شکوه میکردگاهی ز دست زلفت، گاهی ز دست شانه
خواهم که چون سکندر، گرد جهان بگردمشهد لبت بنوشم، آب بقاء بهانه
فرهاد، بهر شیرین، گر کَند جوئی از شیرمن کردهام ز دیده، سیلاب خون روانه
وقت صبوحی آمد ای ساقی سحر خیزبرخیز تا بنوشیم، از این می شبانه