شمارهٔ ۵۸ - پرده های راز
دو چشم مست تو، خوش میکشند ناز از همنمیکنند دو بد مست، احتراز از هم
شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانتگشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم
میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان دادبلا و فتنه ندارند امتیاز از هم
کس از زبان تو، با ما سخن نمیگویدچه نکتهایست که پوشند اهل راز از هم
شب فراق تو بگسیخت در کف مطربز سوز سینهٔ من، پرده های ساز از هم
به باغْ سرو و صنوبر چو قامتت دیدندخجل شدند ز پستی، دو سرفراز از هم
پری رخان چو گرفتار و درهمم خواهندگره زنند به زلف و کنند باز از هم
تو در نماز جماعت مرو که میترسمکُشی امام و بپاشی صف نماز از هم
دلم به زلف تو، مانند صعوه میماندکهاش به خشم بگیرد دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جانبه هیچ وجه، نگشتیم بینیاز از هم