غزل شمارهٔ ۷۰ - گله عاشق
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گلهای کردم و از یک گله بیگانه شدیآشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مراناله هایی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سرمنت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمودآخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدمکه دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبزکه پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس
این که پرواز گرفته است همای شوقمبه هواداری سرویست خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق است و امیدآیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسلهمویان برگیرکه چنانم من از این جمع پریشان که مپرس