گنج

غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: اند۱۲ بیت
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمل بار فراق او نتواند
در آتشم بنشاند چو با کسان بنشیندکنار من ننشیند که آتشم بنشاند
چه جوی خون که براند ز دیده دل‌شدگان راچو ماه نوسفر من سمند ناز براند
جدا شد از من و دیدم ولی ز هول غریبیدر ازدحام و هیاهو به طفل گمشده ماند
به ماه من که رساند پیام من که ز هجرانبه لب رسیده مرا جان خودی به من برساند
به سوز سینه من بین که ساز قافیه‌پردازنوای نای گره‌گیر دل شکسته نخواند
چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه خندانزبان مرغ حزین شکسته‌بال نداند
دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارینکتابتی بنوسید کبوتری بپراند
من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانممهی که خود همه‌دان است باید این همه داند
به هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاریکه پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاند
قرار وصل چو طی شد، امیدوار چنانمکه بی‌قراری ما نیز برقرار نماند
به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجرانکجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند