غزل شمارهٔ ۳۴ - ملال محبت
گاهی گر از ملال محبت بخوانمتدوری چنان مکن که به شیون برانمت
چون آه من به راه کدورت مرو که اشکپیک شفاعتیست که از پی دوانمت
تو گوهر سرشکی و دردانهٔ صفامژگان فشانمت که به دامن نشانمت
سرو بلند من که به دادم نمیرسیدستم اگر رسد، به خدا میرسانمت
پیوند جان جداشدنی نیست ماه منتن نیستی که جان دهم و وارهانمت
ماتمسرای عشق به آتش چه میکشیفردا به خاک سوختگان میکشانمت
دست نوازشی به سر و گوش من بکشسازی شدی که شور و نوایی بخوانمت
تو ترک آبخورد محبت نمیکنیاینقدر بیحقوق هم ای دل ندانمت
ای غنچهٔ گلی که لب از خنده بستهایبازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت
یک شب به رغم صبح به زندان من بتابتا من به رغم شمع سر و جان فشانمت
چوپان دشت عشقم و نای غزل به لبدارم غزال چشم سیه میچرانمت
لبخند کن معاوضه با جان شهریارتا من به شوق این دهم و آن ستانمت