غزل شمارهٔ ۱۵۷ - ماه هنرپیشه
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهییک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردمچون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی
ماه از پی دیدن بود ای شوخ و گذشتناما که گذشتن نتوان از چو تو ماهی
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سردر آرزوی آن که بیابم به تو راهی
شبها همه دنبال رفیق توام امااو همقدم ماهی و من همدم آهی
نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتنسرگشته ام ای ماه هنرپیشه پناهی
هر شب تو و یاران نوازنده ولیکنعشق تو به ما هم برسد گاه به گاهی
در فکر کلاهند حریفان همه هشدارهرگز به سر ماه نرفته است کلاهی
گمره مشو ای ماه که از شاهد گمراهدر هر قدمی راه زند چاله و چاهی
بگریز در آغوش من از خلق که گلهااز باد گریزند در آغوش گیاهی
در آرزوی جلوه مهتاب جمالشیا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشرشایان گذشت تو مرا نیست گناهی