گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۳ - غوغا می‌کنی

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: امیکنی۱۰ بیت
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می‌کنیخاری به خود می‌بندی و ما را ز سر وا می‌کنی
از تیر کج‌تابی تو آخر کمان شد قامتمکاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می‌کنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه رابا دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می‌کنی
آتش پرید از تیشه‌ات امشب مگر ای کوهکناز دست شیرین درددل با سنگ خارا می‌کنی
با چون منی نازک‌خیال ابرو کشیدن از ملالزشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می‌کنی
امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیستاین دانی و با ما هنوز امروز و فردا می‌کنی
دیدم به آتش‌بازی‌ات شوق تماشایی به سرآتش زدم در خود بیا گر خود تماشا می‌کنی
آه سحرگاه ترا ای شمع مشتاقم به جانباری بیا گر آه خود با ناله سودا می‌کنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدندر گوشه میخانه هم ما را تو پیدا می‌کنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمنشورافکن و شیرین‌سخن اما تو غوغا می‌کنی