غزل شمارهٔ ۱۵۰ - نای شبان
ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانیتا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی
آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتنگر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی
گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکنمن به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی
شادمانی بعد عمری خود به تبریک من آمدراستی تبریک دارد بعد عمری شادمانی
غم برون رفت از دل و بیخانمان شد گو ببیندآنچه ما دیدیم ای دل از غمِ بیخانمانی
ماه من با نوجوانی خوب داند قدر عاشقوز چنین بختی جوان پیر تو داند قدردانی
مهربان ماه مرا مسکین دلم باور نداردبس که دیدهست از مَهِ نامهربان نامهربانی
ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازدکاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی
گوش بر زنگ صدای کودکانم تا چه باشدکاروان گم کرده را بانگ درای کاروانی
زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهمراستی بی عشق زندان است بر من زندگانی
گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشدلیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی
شهریارا سیل اشکم را روان می خواهم و بستا مگر طبعم ز سیل اشکم آموزد روانی