گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱ - سیه‌چشمان شیرازی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ازی۱۴ بیت
دل و جانی که دربردم من از ترکان قفقازیبه شوخی می‌برند از من سیه‌چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمی‌گیرمتو آهووَش چنان شوخی که با من می‌کنی بازی
کمان آسمان بین و سمند سرکشی پی کنکه با تیر قضا بازی‌ست بر صید حرم تازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیمکه حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی
به هر بامی پریدن چشم عفت خیره می‌سازدکبوتر آشیان بازد از این آشفته‌پروازی
خزانِ گل نوای بلبلان را در گلو بنددکه بوم است آنکه با زاغ و زغن داند هم‌آوازی
ز آه همدمان باری کدورت‌ها پدید آیدبیا تا هردو با آیینه بگذاریم غمّازی
غبار فتنه بگو برخیز از آن سرچشمهٔ طبعیکه چون چشم غزالان داند افسون غزل‌سازی
به ملک ری که فرساید روان فخر رازی‌هاچه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی
عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازدتو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی
فشان از برگ گل شبنم که لاف شعر در شیرازبساط پیله‌ور را ماند و بازار خرّازی
هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گلکه سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتیی بینی به زیبایی خود بگذرتو زلف از هم گشایی به که ابرو در هم اندازی
به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانندطربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی