غزل شمارهٔ ۱۲۴ - شیدائی
رندم و شهره به شوریدگی و شیداییشیوهام چشمچرانی و قدحپیمایی
عاشقم خواهد و رسوای جهانی چه کنمعاشقانند به هم عاشقی و رسوایی
خط دلبند تو بادا که در اطراف رختکار هر بوالهوسی نیست قلمفرسایی
نیست بزمی که به بالای تو آراسته نیستای برازنده به بالای تو بزمآرایی
شمع ما خود به شبستان وفا سوخت که دادیاد پروانه پر سوخته بیپروایی
دیر گاهیست که دیگر نکند یاد وطندر سرِ زلفِ پریشِ تو دلِ هرجایی
لعل شاهد نشنیدیم بدین شیرینیزلف معشوقه ندیدیم بدین زیبایی
کاش یک روز سر زلف تو در دست افتدتا ستانم من از او داد شب تنهایی
خون مینا بخور و بشکنش از سنگ که منسنگها خوردهام از این فلک مینایی
پیر میخانه که روی تو نماید در جاماز جبین تابدش انوار مبارک رایی
شهریار از هوس قند لبت چون طوطیشهره شد در همه آفاق به شکرخایی