غزل شمارهٔ ۱۲ - آشیان عنقا
زین همرهان همراز من تنها تویی تنها بیاباشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا
یارب که از دریادلی خود گوهر یکتا شویای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا
ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انسای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا
ای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکندهانددر رشتهٔ پیوند ما چنگی زن و بالا بیا
مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتیبار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا
شرط هواداری ما شیدایی و شوریدگیستگر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا
در کار ما پروایی از طعن بداندیشان مکنپروانه گو در محفل این شمع بیپروا بیا
دنیا و مافیها اگر نااهلت ارزانی کندبا سرگرانی بگذر از دنیا و مافیها بیا
کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دوناینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا
راه خرابات است این بیپا شدی با سر برویعنی گرفته شعلهٔ شوقت به سر تا پا بیا
گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیانچون قاف دامن باز چین زیر پر عنقا بیا