شمارهٔ ۳۰۸
ملامت می کنند از شورش حالی که من دارمجنون دیوانه می گردد ز افعالی که من دارم
بنازم مغفرت را جوش بحر اضطراب است اینگریزد معصیت از ننگ اعمالی که من دارم
نگنجد در دل اندیشه سودایی که من دارمنمی دانم چه خواهم کرد با حالی که من دارم
اسیرم بیخودی محوم نمی دانم که را دیدمنگنجد در دل آیینه تمثالی که من دارم