گنج

شمارهٔ ۲۷۱

خاکسترم را دود دل ابر بهاری می کنددر عالم یاد رخی آیینه تاری می کند
چشمی که طعن مستیم بر هوشیاری می زندپنهان چرا در خاطرم پیمانه کاری می کند
یاد فراغت می دهد خاکم به تاراج غبارآسودگی حشر مرا با بیقراری می کند