گنج

شمارهٔ ۲۶۵

نو بهار آمد دلم فال شکفتن می زندبوی گل بر آتش افسرده دامن می زند
نیست آسان خاطر جمعی پریشان ساختنمی گذارد برق تا خود را به خرمن می زند
اشک طوفان کوششی از بهر تعمیرم فرستسیل بی پرواست طبل آرمیدن می زند