گنج

شمارهٔ ۲۴۶

بس که بیگانگی از خاطر آن گل گذردتا خیالش ز دل ما به تغافل گذرد
نتوان داشت به زنجیر در آن انجمنمکه بجز حرف پریشانی کاکل گذرد
غیر کاکل به سر او نشنیده است کسیکز سر سرو سهی سایه سنبل گذرد