گنج

شمارهٔ ۸۶۳

نمی دانم زبان دادخواهیگرفتار توام خواهی نخواهی
اگر صیقل گر لطفت نباشدچه خواهم کرد با این رو سیاهی
قناعت می دهد داد دل مادر این کشور گدایی پادشاهی
دماغ دشمنی با کس ندارمخجالت می کشم از کینه خواهی
چنان چشمم به رویش گشته حیرانکه نشناسد سفیدی از سیاهی
سراپا انتخاب خاطر ماستبرای ما نگه دارش الهی