شمارهٔ ۸۶۰
درد دل ز آن بیشتر دارم که تدبیرش کنیدل از آن دیوانه تر دارم که زنجیرش کنی
بر ندارد بعد مردن استخوانم را ز خاکبال پرواز هما را گر پر تیرش کنی
عالم دل روی ویرانی نمی بیند به خوابگر چو مهر از یک نگاه گرم تعمیرش کنی
حکم قتلم گردد آن حرفی که آری بر زباننور چشم من شود خوابی که تعبیرش کنی
مژده مرهم دهد زخم جفای آسمانگر به تحریک ستم تیر از پی تیرش کنی
می شوی ایمن ز دست انداز سیلاب فناگر سر خود را حباب جوی شمشیرش کنی
چند گویی پیش جانان راز عشق خود اسیرسخت میترسم از این افسانه دلگیرش کنی