گنج

شمارهٔ ۸۵۶

دیده خاک راه جولان تو بودی کاشکیحیرتی هر دم به حیرت می فزودی کاشکی
بلبل و پروانه نرد جانسپاری باختندنیم جانی داشتم می آزمودی کاشکی
صبح در بزم تو می سوزد سپند آفتابسینه صافم ز دل می سوخت عودی کاشکی
علمی را سوختن بخشید اکسیر وفاآتش سودای ما می داشت دودی کاشکی
چاکهای سینه ام درها به روی دل گشودخاطرم از خنده های گل گشودی کاشکی
ساغر می در کفت آیینه گیتی نماستپاره ای احوال ما را هم نمودی کاشکی