شمارهٔ ۸۲۶
بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشینچو چشم خود به سراپرده حیا بنشین
ز یاد چشم تو شیرین حکایتی دارمبرای خاطر ما یک نفس بیا بنشین
سبکروی ثمر نوبهار آزادی استبه پای سرو روان یک دم ای صبا بنشین
کدام سعی که آوارگی پناه نشدبه شاهراه توکل چو نقش پا بنشین
اگر زموج قدح درس دل نمی خوانیبه خاک مدرسه چون نقش بوریا بنشین
خطر شناس شو ار روشناس طوفانیبه مرگ شرطه و تدبیر ناخدا بنشین
نظر به روی تو کردن ز دور هم چمن استبه بزم ما ننشینی بیا جدا بنشین
به دام زلف کسی می تپی چرا سبکیاسیر دل شده در سایه هما بنشین