گنج

شمارهٔ ۷۶۶

قافیه: ردانم۷ بیت
حدیث لعل تو را گرچه مختصر دانمغنیمت است که از هیچ بیشتر دانم
به خواب راحتم آسودگی شود بالینوطن گداخته ام لذت سفر دانم
به زخم کاری دوری تپیدنم اولیکه درد و داغ تو را کم ز بال و پر دانم
حرام طاقت من باد خواری دو جهاناگر ز یار کسی را عزیزتر دانم
تپیدن دلم از خوی او خبر داردجواب نامه ز پرواز نامه بر دانم
گلی است عشق که بدنام رنگ و بو نشودغم تو پرده نشین است اینقدر دانم
اسیر در چمن عشقم این بهار بس استکه پاره های دل خویش را ثمر دانم