شمارهٔ ۷۶۲
ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشممرا نگذاشت تا یکدم به حال خویشتن باشم
عنان دل به دست شوق و دل در راحت آباد استشب هجر تو هم در غربت و هم در وطن باشم
ز استغنا به قتلم کرده ای تقصیر می ترسمکه چون وا بینی اول کشته تیغ تو من باشم
اسیر از اضطراب دل مبادا بوی راز آیدکناری گیرم از دل پاسبان خویشتن باشم