شمارهٔ ۷۵۲
سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارمهمه تن دیده ام شغل تماشای کسی دارم
اگر گستاخم ای فرزانگان معذور داریدمز بی پروایی آن مه چه پروای کسی دارم
نگاهم گرده گلزارها در آستین داردسواد بینش از خاک کف پای کسی دارم
تمنا کشته تیرش تغافل زخم شمشیرشندانم اینقدر دانم که سودای کسی دارم
غبار من اسیر از سرکشی برخاک ننشیندمگر در سر هوای سرو بالای کسی دارم