گنج

شمارهٔ ۷۰۴

قافیه: انضعف۸ بیت
بهارم گلستان در گلستان ضعفغبارم کاروان در کاروان ضعف
نمی آید ز شرمم در گمان دلنمی آید ز ضعفم بر زبان ضعف
خریدار تن من بینوا دردپرستار دل من ناتوان ضعف
توان دید از اشارتهای پنهانکه گردیده است مغز استخوان ضعف
سر و کارم به طوفان اوفتاده استدل من کشتی است و بادبان ضعف
نفس نا گشته از خاکم غباریتتق بست از زمین تا آسمان ضعف
غرض گر چشم بیمار تو باشدبماند جاودان تا جاودان ضعف
قوی تر زور ابروی کماندارخدنگی می گشاید بر نشان ضعف