گنج

شمارهٔ ۷۰

جنون کو تا نثار دل کنم آشفته رایی رازعریانی لباس تازه بخشم خود نمایی را
خورد نیش آنکه تأثیر محبت از هوس جویدبه شهد موم کی بخشند نفع مومیایی را
شوم نومیدتر چندانکه بینم بیشتر سویشتماشا پرده پوشد جلوه حسن خدایی را
اگر ننمود عارض دیده بیدار می بایددرون پرده دارد حسن شوخش خود نمایی را
به بازار وفا گر خود فروشان را گذار افتدبه نرخ کیمیا گیرند جنس ناروایی را
اجل هم جان به منت می گرفت از کشته نازتگر از چشم تو می آموخت کافر ماجرایی را
تغافلهای چشمش از شراب لطف خالی نیستبه مستی می دهد پیمانه صبر آزمایی را
به دام عشق هر نقش پر من چشم بیداری استنبینم تا ابد خواب پریشان رهایی را
اسیر از رغم زاهد ساغر سرشار می خواهدکه موج باده شوید سرنوشت پارسایی را