شمارهٔ ۶۹۶
تا به کس روشن نسازم کفر ایمان بار خویشهمچو شمع از خلق پنهان کرده ام زنار خویش
فیض دست آموز دارد ناخن موج سرشکهر گره کز دل گشایم می زنم در کار خویش
سرنوشت طالعم تا گشته بخت واژگونگر کنم آزار دشمن می کنم آزار خویش
وصل جاوید خیال از آفت هجر ایمن استکی توان سوخت ما را بی گل رخسار خویش
گر نگاه گرم او گردد خریدار نیازعشق می سوزد سپند از گرمی بازار خویش
باغبان گلشن انصاف را نازم اسیرکز پر بلبل کند خار سر دیوار خویش