شمارهٔ ۶۸۶
شراری را نماند جا در آتشنشیند تا دلم تنها در آتش
نظرگاه دل دیوانه ماستتوان کردن تماشاها در آتش
سر و کار دلم با اشک و آه استچه گویم یا در آبم یا در آتش
سر هر موی من پروانه ای بوداگر می سوختم رسوا در آتش
نبود از خویت آتش هم خبردارکه رفتم گرم کردم جا در آتش
زدی یک صبحدم آتش به گلهاشکفت از آه من گلها در آتش
ز آهم می دمد آتش ز دریاز اشکم می تپد دریا در آتش
ز مضمون خطش کس با خبر نیستبود روشن سواد ما در آتش
اسیر از یاد ساقی شعله مانندگرفتم گردن مینا در آتش